طوفان های زندگی

دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه می‌رفت و برمی‌گشت، با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان ابری بود، دختر بچه طبق معمول همیشه، پیاده به سوی مدرسه راه افتاد. 

بعدازظهر که شد، هوا رو به وخامت گذاشت طوفان و رعد و برق شدیدی گرفت.

مادر کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت که با اتومبیلش به دنبال دخترش برود، با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی که آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شد و به طرف مدرسه دخترش حرکت کرد.

اواسط راه ناگهان چشمش به دخترش افتاد که مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حرکت بود، ولی با هر برقی که در آسمان زده می‌شد، او می‌ایستاد، به آسمان نگاه می‌کرد و لبخند می‌زد و این کار با هر دفعه رعد و برق تکرار می‌شد.

زمانی که مادر اتومبیل خود را کنار دخترک رساند، شیشه پنجره را پایین کشید و از او پرسید: چکار می‌کنی؟ چرا همین‌طور بین راه می‌ایستی؟

دخترک پاسخ داد: من سعی می‌کنم صورتم قشنگ به نظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عکس می‌گیرد!

یادمان باشد هنگام رویارویی با طوفان‌های زندگی، خدا کنارمان است.

پس لبخند را فراموش نکنیم!

/ 7 نظر / 24 بازدید
افت و خیز !

یکی به خدا یاداوری کنه که موقع طوفان وقت عکاسی نیست بابا [نیشخند]

افت و خیز !

چرا زحمت کشیدین خانم ؟! راضی به این همه رنج شما نبودیم ... حالا پست بعدی رو سال بعد میخونیم دیگه ؟![چشمک]

منتظر

سلام. یه وبلاگ با این آدرس http://maryamgham.blogfa.com را اتفاقی دیدم. برخی مطالبش رمز داره.صاحبش آپ نمی کنه... چون مطالبش واسم خیلی جالبه میخواستم همشو بخونم...شما رمزش را دارید...آدرس شما را در نظر های مطالبش دیدم. لطفا اگه رمز مطالبش را دارید بهم بدید...سپاسگزارم

یه آدم روی زمین خدا

پست جدید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ جی شده؟؟؟؟؟؟؟؟ مگه داریم؟؟؟ مگه میشه؟؟؟؟

رضا.م

یعنی خروسا این قد ترسناکن که از ترس شایعه قاطی شدن تو خروسا زود پست گذاشتی ؟!!