مهمانی امید

باز امروز آمد به سراغم،

بعد از این همه هنوز نمی دانم

 من به سراغ او می روم یا او زودتر ازمن، سراغ مرا می گیرد

 هروقت که خواستم با او صحبتی کنم

 انگار خود او پیشقدم شده

 چنان پر هیاهو می آید

 که گاه دلم به لرزه می افتد

 نمی دانم شاید خدا هم کودکی شده بازیگوش و پر از شور و نشاط

 هر گاه که می آید به خانه دلم، غوغایی به پا می کند

 از همه نداشتن هایم با خبر است

 گاه چنان به پای حرفهایم می نشیند و چنان صبوری می کند

 که خیال می کنم خوابش برده

 اما تا می خواهم حرفم را قطع کنم و رویم را برگردانم

 نوازشم می کند

 و نوری به دلم می تاباند

 راستی این خدا هم خیلی عجیب و غریب است

 در آن لحظه ای که فکر می کنی کودکی شاد است در همان لحظه بزرگ می شود و از مادرت هم مهربانتر می شود

 خلاصه امروز باز هم امده بود

 آمده بود و برایم پنجره ای هدیه آورده بود

پنجره اش را باز کرد

ناگهان

دلم آرام گرفت

امید را در پنجره نشانم داد

و ناگفته به من فهماند که به او امید داشته باشم

نمی دانم چه حالی به من دست داد که خود را غرق در شوق دیدم

و تنها به نظاره نشستم خدا را

کاش همیشه اینگونه مهمانش بودمخیال باطل

پ.ن.1. این متن زیبا رو یکی از دوستان بسیار خوبم که متنهای ادبی بسیار زیبایی رو می نویسه برام ایمیل کرده بود و منم با اجازش اینجا براتون گذاشتمش.

/ 28 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
kazhal

نکه آسمانی را می گریاند تا گلی را بخنداند رویاهایت را برآورده می کند باور کن... - - - کژال

kazhal

وقتی دلت میخواد با یکی حرف بزنی که به حرفات فقط گوش بده همون موقع نصیحت کردنش شروع میشه که دیگه نمیشه به حرفاش پایان داد ، اما خدا شنونده خوبیه که که اصلا نصیحت نمیکنه ، فقط گوش میکنه... خدا تو مرهمی برا دردام... - - - کژال

ملیحه

چقد آهنگ وبلاگتو دوست دارم[قلب][رویا][فرشته]

جودی ابوت

سلام دوست خوبم واقعا منو ببخش که کم سر میزنم بیا آپم اون یه تیکه ای که قرمز کردم رو بخون

پرنیا

هییییییییییییییییییییییییییین! کامنتای دیروزم کوشن؟[تعجب][تعجب][تعجب]

پرنیا

مهربون لطفا کنارتو رو عوض کن بذار "مداد رنگی"[بغل][بغل][بغل]

نگار

ممنون که بهم سر زدی اگه موافقی با هم تبادل لینک داشته باشیم گلم...[قلب]